
مرگ های زیادی را دیده ام . نه نمی توانی با مرگت مرا شکست بدهی . بشکنی ام . دیدی که حتی یک قدم هم پشت سرت نیامدم . دیدی که حتی یک قطره اشک هم نریختم . خاصیت مرگ را کشاندی تا عطف بچگی ولی من آن همه عزیز را در این خاصیت از دست داده ام .
نمی شکنم . ایستاده ام . و از صبوری خودم حالم به هم می خورد .
نامه به ویرجینیا – عذرای مراغه
شکل نگارش منی در دست ها . صدای ریخته در لذت یک شعر و عبور از مرز تفاهم تا رسیدن به درک زیبایی . چقدر از پرنده ها پرواز داشتی و نگفته بودی تا آسمان که از بالهای تو خالی ست و مسیر نگاه من که رد تو را جاری بوده این همه پاییز . چه رنگ ها که از تابلو ریخته بودی در خلیج های دوردست . خلیج های آبی با سنگ های روغنی و کمی پرواز بی خط در مسیری که برایت بوسه نبود . چخماق بود و آتش و رنگ دانه های بی حسی که از فضا بر تو می بارید .
نامه ات را سال های دور نوشته بودم : ده روزه گذاشتی و رفتی از روایت من . روایت مراغه با رصد خانه های متروک که هرم تن تو از باور اجرام آسمانی بچکد بر زمینه ی سربی آق داغ و کشدار شود در متن بلوری خلیج که بی تو چقدر کم آب است . و سنگ ها چه از کوههای دوردست باشد چه خوابیده بر ساحلی مارپیچ ، مجال دوباره ی شعر اگر نباشد همه ی حرف ها و موج ها ، مواج اند در موج ها و حرف ها.
صدایت از گلوی راوی زخم می خورد . شکل دست های منی در نگارش . وقتی می نویسمت شادی مراغه را از آسمان ، پرت ِ شعر می کنم . تلاش من برای روایتی ست که از ما دریغ می شود که صدای مان اگر چه دو تاست ، گلویمان اما از یک زخم عبور می کند .
یادت باشد دریغ کوهها را با خودت بیاوری و مرز روایت هایی که از لهجه ی تو می بارد .
نامه به مهین – مادرم
اگر این شیره ی مدام از نام تو نیست دیگر چه چیزی در باور من از من جدا می شود . از شانه که می افتم ، درد می گیرد در اندیشه ام . به یاد بیاور که هیچ کس نبود . تنها من بودم و تو . من در درون و تو در بیرون . حرف های ما نیازی به لب نداشت و لب های ما نیازی به حرف . من با وعده های تو به دنیا نیامدم که از درد تو فارغ شدم و از پی یک گفتگوی طولانی بی لب آمدم به این جایی که شکل تو را ببینم . شکل تو را ببینم و زیبایی جهان را که از رخساره ی چروک تو می روید .
- چرا گریه کردیم در روز نخستین ؟
- دروغ کلمه ها بود که از زیبایی جهان می گفتم
نه . دروغ کلمه ها نیست که کلمه خود دروغی کشدار بود بر متن هستی . زیبایی از دروغ تهی نیست . مثل من که در تو . تو زیبا بودی و من دروغ . تو دروغ شدی و من زیبا . دروغ هم از زیبایی تهی نیست . دروغ رویای راستین ماست که در چشمان مان نسوخته دود کرد . تنها از گفتگوی ما این دروغ نبود که جهل تاریخی ست . زیبایی ما نیز از کفر تاریخی زخم برداشته .
مادر .
این را خوب می دانی : زمانی که از تو جدا شدم دیگر جدا شدم . تنی شدم واحد . من دروغی بودم که تو از زیبایی گرفتی . و زیبایی شدم که در هر قدم دروغ از من می بارید . از تو جدا شدم تا روبرویت وقتی می خندم ، تفاوت لبخندها را ببینم .
راهی از من به تباهی نمانده که نرفته باشم . تو نیز دیگر نمی دانی . تو نیز از تجربه های من زخم برنمی داری دیگر . تباهی من همان روز آغاز شد که صدای قابله در اتاق موج می انداخت میان ناله های دروغی که تو کشدار می کردی .
ماجرا از آغاز پایان بود و ما پایان را شروع کردیم .
نامه به شیطان – پشت درگاه
این نامه زیر نگاه تو جاری ست ، شبیه نگاه تو که جاری ست :
تو امکان شک هستی . شکی هموار که می تابد همه عمر . شکی بر متن . شکی بر تن . شکی بر من . شک که می کنی جهان به حرکت در می آید . شک های ات زمین را گرد می کند . بالشی از خنجر زیر سر داری و در دلت نفرین هزار مومن قلب شده . ایمان کار تو نیست ، پس ایمان داشتن به تو نقص توست . شکی هستی که باید به تو شک کرد . شک من به تو در شکی مدام می چرخد . گلوله هایی به سوی ات پرت می کنم از در دوستی ، پر از چشم های جوانانی که ایمان شان در بوی شهر گند می خورد . با این تبار اما هرگز به تو ایمان نمی آورد این ذهن که در شکی بی شکل از تاب نمی افتد .
در برابر خودت ایستاده یی و شک تام هستی در برابر شکی ناقص . تو از مقام نمی افتی آنچنان که از کتاب افتاده یی یا آنچنان که در دام . دام تو گستره ی زیبایی توست از شکی که غوغاست . تبارک الله احسن الخالقینی که مدام از شک تو به خود بالید که گویی چیزی در چنبر دارد از نوع دیگری ، هر چند همه دایره بود از سرگیجه یی شوخ . باید شک تو انگشت اتهام می شد تا او عظمتی در خود بنا کند . از شک تو ، باید سوء تعبیر می شد تا جاه طلبی خداوندی به پای انسانش مومن شود ، با هم بنشینند به ایمان پوسیده یی که از رفتار تو رخت بر بست .
اما تو جهش داری . متنی هستی که از چشم نمی افتد حتی در نماز که مومن شک می کند رکوع رفته است یا نه . حتی در قاب عبادت که آیا به تعداد چرخیده یا هنوز دوری مدور مانده . شکی به شک تو نمی توان کرد و به تو یقین دست نیافتنی تعرض است .
اما از یک سئوال همیشه در امان نخواهی ماند و این است آن : وقتی سجده نکردی از شک بود یا از ایمان ات ؟
نامه یی به عزت الله - بهمنی
دیگر زخم هایم را به دست تو نمی دهم که بشکافی اش . نمک بپاشی اش . راز نگهدار نبوده یی آن همه سال ، پس چه بوده یی این همه سال ؟ تعرض بوده یی تا شکل تنهایی مرا بر هم بزنی . در نهاد تو تنها یک راز باقی ست که آن هم کشفش دیر نخواهد ماند .
اما با این همه ، شکل کدام صدای منی که از گلو نمی افتی ؟ شمار محسوب درخت هایی که تبر زدی و بر سبزه ها آتش کشیدی . درختی آنچنان سبز بر زمین افتاد تا تو به ماندن ادامه دهی . دیده بودم که روی ویرانی ، ویران به پا می کنی و نخ هایی که دور گردن من می پیچی تا در خیابانی دوردست گلوی کسی را خفه می کند که همیشه صدای من است . صدای همیشه ی من .
با این همه هیاهو به راستی کی هستی ؟ یکبار در ضیافتی به تو گفتم از دست رفته یی . یادت مانده گمانم . پرسیدی منظورت چیست ؟ من اما ، قهوه نوشیدم . قهوه یی در تلخ مدام . آن شب برای اولین بار بود که مزه ی تلخی را می چشیدم هر چند دیر زمانی از قهوه در تن من بود . آن شب می خواستم بگویم با اینهمه دست و پایی که می زنی و فاش می کنی و نمک می پاشی و هزار نارفیقی دیگر ، دست دیگرت را خوانده ام که پنهان کرده یی همه عمر ، دستی که چه حرف ها را به قتلگاه نمی برد؟ .
دست دیگرت را رو نمی کنم که این برگ پنهان من است . تیری که برای نفس های درشمارشم نگه داشته ام . برای صدای من که در خیابانی دوردست همیشه ی من است . همیشه ی گلوی من .
دیگر زخم هایم را به دست تو نمی دهم که بخوانی اش . هیچ گاه . غمگین است چنین حرفی ، نه برای تو که برای من . باید وقتی روبرویت می خندم زخم هایم را قایم کرده باشم . باید نگذارم دندان هایم را بشماری . باید وقتی قایم می شوم به عدم پا بگذارم . عدم زمان . اما با اینهمه چقدر از تو بدم می آید گاهی . چقدر هم دلم تنگ می شود برای ات هزارن گاهی . همراه خوبی نیستی ، نه در بودها نه در نبودها . با اینهمه راه که می روم فکر می کنم به صدای قدم هایت که در موازات کفش های من از کشف تازه می گوید . تو خاطره ی من بودی تا از شکل دیگرم بپرهیزم و خاطره ی سال های من با عصب های کشیده . اولین دوست من در این دیار . پس کهن صدایی هستی در هستی من . تبر مدام شدی در گلوی من تا صدای مرا از من بگیری و خوب اینکار را به یکباره کردی . این هست که روزی که دلم برای ات تنگ می شود تک تک سلول های تنم از تنفری ناخواسته حرف می زنند . با این همه شکل که مانده یی روی دستم ، هراس دارم از روزی که از دست بدهم ات .
نامه یی به هوشنگ – ملکی
گفتی : این ها را که توی رمان ات آورده یی، خودت هستی .
کدام ها؟
همین ها دیگر.
هوشنگ خوبم سلام . آنچه در رمانم نیامده بود منم. آنچه نگفته بودم منم . آنچه خوانده بودی فرشی بود که کشیده بودم از زیر پایم بیرون . راستی اگر اینطور است، پس آنکه دایی من بود توی رمان ، آیا دایی ام نیست؟ چرا اینهمه به دایی من شبیه است ؟ هوشنگ به تو گفته بودم که دایی من برای من هزار تا خالوزاده ی حرامی توی کره ی خاکی رها کرده ؟ تمام ترسم به این است که مبادا یکی از این برادران و خواهران به هم بر بخورند و بروند توی لاک همدیگر . دفتر دایی را باید زیر و رو کنم و ببینم کدام زن را توی کدام شهر به هفت آسمان برده و توی شکمش را پر از شهاب سنگ کرده . لعنت به این همه حرف .
هوشنگ مرا دیده بودی که نمی توانستم یک جا بمانم و بخندم . این هم نیستم . می دانی چرا اینهمه دازاین تو مرا گرفت ؟ من در طول سفرم، همان سری هستم که توی زنبیل بود و زنی او را می برد . این شعر را من نوشتم هوشنگ . کمی فکر کن . این را وقتی زنی سرم را توی زنبیل می برد می نوشتم . قلم نبود . دستانم هم توی زنبیل نبود . ولی تو بودی . من گفتم و تو نوشتی .
((نامردی اگر زیرش بزنی )).
روشنک که بزرگ شد برایش می گویم پدرت شعر مرا به اسم خودش برداشت . روشنک آنقدر شاعر هست که حرف مرا باور کند . حرف های نگفته ام حتی . حتی زمانی که هایدگر دازاین را می نوشت به پرش های من در طول زمان نگاه می کرد . او مرا دیده بود به بی قراری . تو هم دیده یی به نافرمانی . هستن - آنجا ، منم . منم که خوب از خودم نمی گویم حتی وقتی سرم در زنبیل شعر تو می رود یا وقتی که می خواهم از رمانم، خودم را ننویسم و نمی گویم و نمی گویم و هیچ گاه نمی گویم .
نامه یی به فروغ
بین من و هستی من ایستاده یی . این را یادت مانده گمانم : من : تو هستی من : نام تو
کشف تو در سیزدهمین روز پیدایش سال اتفاق شد . قبل از آن ؟ تلاشی برای هستی . خودت را از یاد اگر ببری محال است سیزدهم را از یاد برده باشی . می خواستم تو را بگویم و تو می خواستی به من عبور باشی . عبوری که گاهی ردی ناجور می گذارد بر خاطره ی آن همه روز که می خواستند شکوفا شوند . عبور؟ می کنیم .
گفتی : چه دردی در کجایت ؟ گفتم : کمی آرامش در قسمتی که از یاد برده ام . صدای نفس هایمان توی گوشی بخار می شد . بخار آبی کمرنگ . صدای نفس هات از آنهمه فاصله ، آرامش بود . و آشوب .
گفتی : قلب من .
گفتم :
این ها را که می نویسم دیگر نمی خوانی،مثل اسمم که دیر زمانی ست عبورش نمی کنی . مثل خودم که ایستاده ام در معبر پستچی تا بیاید و نامه ام را از این دست بگیرد و به آن دستم بدهد .
من هنوز روبروی خودم به تو فکر می کنم ، به تو و کشفی که از کف می رود . راستی مگر چاره یی هم هست که انسان زمانی که خودش می شود از دست نشود .
صدایم کن
من قبیله ام را از یاد برده ام
نامه به میرزا گرگی خان استرآبادی
تنها یک شب از آشنایی ما گذشته بود که خبر مرگ فجیع ات را شنیدم . هوشنگ دم درگاه ظاهر شد . میزبان همیشگی ام نبود . رفتم روی صندلی نشستم تا میخکوب شوم . جایگاهی پر از عرق های سرد . گفت : تو را کشته اند . گلوله یی و تمام . تمام؟
بخار گرم دهانت بین درختان سرد پیچید و همان جا شاهد آخرین نفس های تو بودند . هوشنگ بی حال است ،حال من هم تعریفی ندارد .
تازه یک شب از آشنایی ما گذشته بود . چرا آن شب مرگ را در چشمانت ندیدم . چرا غمگین نبودی . چرا چیزی نگفتی . دوستی ما اگرچه همان شب تمام شد ولی این حس مدام در من پا گرفت که : شاید این گلوله رفته بود بین دو ابروی من .
امشب دلم برایت تنگ شده و می دانم که این نامه را هرگز نخواهی خواند . می دانم وقتی نامه به اسم تو نوشته می شود ذرات تنت رو به تجزیه هستند . تجزیه اندامی که زمانی هوشیار بودند در دوستی ها و دشمنی ها . راستی دیگر چه چیز تجزیه می شود؟ خنده های من هم؟ حس خوبی که بین ما بود هم؟ من برای این حس بود که دست به قلم بردم . به قلم بردم تا تجزیه ناممکن شود .
هوشنگ روی صندلی لم داده بود . صورتش زیر نور فانوس پت پت می کرد . فهمیدم باید نکبتی باریده باشد . وقتی گفت تو را کشته اند صورت من هم زیر نور فانوس پت پت کرد. پیش خودم گفتم چه خوب شد که برق قطع شده . بعضی وقت ها ، وقتی می خواهیم فرار کنیم روشنی نمی گذارد .
گفتم : من می روم . کار دارم .
هوشنگ چیزی نگفت و این بهتر بود .